شمارهٔ ۱۳۴
هر که در عشق بتان بی درد زیستدر ره دنیا و دین نامرد زیست
هر که واقف از خزان عمر گشتبا سرشک سرخ و روی زرد زیست
کی به کس مجنون شود فردا انیساو که امروز از دو عالم فرد زیست
چون نسوزد دل؟ چو شمع از آه گرمکی درین آتش توان دلسرد زیست
ای خوشا وقت سبکروحی که اوچون نسیم صبح عالمگرد زیست
ساقیا می ده که بی جام شرابکم کسی زین خاکدان بی گرد زیست
از غم اهلی مخور غم ای پریزانکه او تا زیست غم پرورد زیست