شمارهٔ ۱۳۳
از نرگس توام نظری ای پسر بس استچشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است
گر آب خضر نیست جگر تشنه تو راپیکان آبدار تواش در جگر بس است
ای آنکه محرمی بر آن شوخ سعی کنچندانکه نام من ببری اینقدر بس است
دستم نمی رسد که به بر گیرمت ولیدست خیال تو مرا در کمر بس است
کی وصل گل به مرغ گرفتار می رسدبویی که میرسد ز نسیم سحر بس است
باشد که ناله یی بکند در دل تو کاراز صد هزار ناله یکی کارگر بس است
گر خاک رهگذار تو اهلی نشد زبختاورا به چشم گردی از آن رهگذر بس است