گنج

شمارهٔ ۱۳۳۹

خواهم شبی بیایی و مهمان من شویتا حال من ببینی و حیران من شوی
بیگانگی مکن که دل و جان خویشتنزان داده ام ترا که دل و جان من شوی
ایگنج حسن و ناز دل من خراب تستباشد که آگه از دل ویران من شوی
چون من بریدم از همه گشتم از آن تودارم امید آنکه تو هم زان من شوی
جایی که جا بدیده اهلی نمی کنیراضی کجا بکلبه احزان من شوی