گنج

شمارهٔ ۱۳۳۷

بسکه دل در سینه من سوخت داغ دلبریهر نفس کز دل بر آرم نیست بی خاکستری
آه از آن دلشادی اول که خنجر برکشیدوای از آن نومیدی آخر که ز در بر دیگری
نیست جای کشتگان تیغ تو صحرای حشرباید از بهر شهیدان تو دیگر محشری
گو مباش اسباب عشرت زانکه مارا بس بودسینه با صد ناله چنگی، دل پر از خون ساغری
عاقبت اهلی گلی از خار غم خواهد دمیددردمندی را که از شاخ طرب نبود بری