گنج

شمارهٔ ۱۳۳۵

کاشکی ز اول بمن این کینه داری داشتیتا دلم در کف عنان اختیاری داشتی
رخ ز من میتابد اکنون وه چه سان یاد آورمآنکه بر آمد شد من اتنظاری داشتی
شد دلم محروم ازو با آنکه از نزدیکیشگه خیال بوسه گه میل کناری داشتی
خود چو نقصان آمدی با قدر آنسلطان حسنگر چو من مسکین گدای خاکساری داشتی
جرم یاران نیست اهلی را گناه از طالع استورنه همچون دیگران او نیز یاری داشتی