گنج

شمارهٔ ۱۳۳۴

در کوره غم تا نخورم سوزش و تابیبیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی
رحمت بمن ای گنج وفا نیست وگرنهویرانه تر از سینه من نیست خرابی
مست تو دل سوخته ماست که هرگزنشنیده جز از سینه خود بوی کبابی
خون من نومید نریزی که گناه استوز این گنهت به نبود هیچ ثوابی
اهلی تو چو خود را نشمردی سگ دلداراینست که کس برنگرفت از تو حسابی