شمارهٔ ۱۳۲۹
دل شکست آن مه مرا در آرزوی ناوکیصد هزارم آرزو در دل شکست این هم یکی
یار زان ما چو شد گنج دو عالم گو مباشگرچه رندیم و گدا داریم همت اندکی
زاهدا اندر کعبه رفت و عاشق اندر میکدههر کسی دارد بقدر خود در آن میدان تکی
گرچه طفلست آنپسر حسنش ز مهر و مه گذشتبرد آخر گوی دولت از بزرگان کودکی
زخم تیغ دوست تاج تارک اهلی بودکافرم گر به ازین تاجی بود بر تارکی