شمارهٔ ۱۳۲۷
گلی است عارض ساقی بنازکی کز ویچو گل که در عرق افتد برون تراود خوی
چو همعنان نتوانم شد از روی خامیپی سمند ترا گیرم و دوم از پی
چه جای آنکه بنالد دلم ز ناوک توکه استخوان تنم ناله میکند چون نی
بیار می که بیابان غم رهی دورستاگر مرا نبرد می نگردد اینره طی
بخون اهلی بیکس که دامنت گیردبکش به تیغ جفایش که الضمان علی