گنج

شمارهٔ ۱۳۱۸

اول ز عاشقان به وفا یاد می‌کنیعاشق چو شد فریفته بیداد می‌کنی
گویا به عشوه یار توام یاد می‌کنیشادم بدین قدر که دلم شاد می‌کنی
خواهند عاشقان تو خود را ز رشک سوختزان رو که بس حکایت فرهاد می‌کنی
گفتی گذشتم از سر خونت به دوستیباز این چه دشمنی است که بنیاد می‌کنی
اهلی خموش باش که آن گل نه زان تستگر تو هزار ناله و فریاد می‌کنی