گنج

شمارهٔ ۱۳۱۷

بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادیمرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی
سر مرا چو بفتراک خویش بر بستیمیان انجمنم سرفرازیی دادی
چراغ کار من آنروز ساختی روشنکه همچو شمع مرا جانگدازیی دادی
بیک نگاه که کردی ز چشم پر نازممرا ز ناز بتان بی نیازیی دادی
مرنج اهلی اگر گفت دردسر کوتهکه واعظانه سخن را درازیی دادی