شمارهٔ ۱۳۱۶
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردیکنون کناره گرفتی که کار خود کردی
کس از بهار جوانی ندید در عالمجوانیی که تو در نوبهار خود کردی
هزار دشمنم از هر طرف کمین کردهچه روز بود که ما را تو یار خود کردی
اگرچه خون من ای دیده ریختی شادمکه مزد کار تو هم در کنار خود کردی
نه صبر ماند و نه هوشت نه دین و دل اهلیکه این کند که تو با روزگار خود کردی