گنج

شمارهٔ ۱۳۱۵

بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهینفروخت هیچ شمعی که نکشتمش بآهی
چه خوش آنکه میگذشتی سوی من بناز و کردیچه تبسمی نهانی چه بلای جان نگاهی
منم آن شکار وحشی که ز تیر طعنه هرگزنبود ز دست مردم گذرم بهیچ راهی
به طفیل خسروی کن نظری چو میتوانیکه بیک نظر کنی خوش دل ریش دادخواهی
تو نهال حسن و اهلی چه گیا که بر تو دستشنرسد و گر رسد هم بکجا رسد گیاهی