گنج

شمارهٔ ۱۳۱۲

با قبای آل چون برقی بمیدان تاختیدر صف چابک سواران آتشی انداختی
آمدی با روی چون گل در صف بازار حسنصد چو یوسف را بخوبی بنده خود ساختی
سوخت مارا جلوه های خوبیت هر گه که تورخ چو گل افروختی قد همچو سرو افراختی
گرچه بودم مجلس افروز سگت عمری چو شمعتا نمردم جان من قدر مرا نشناختی
اهلی دلخسته هرگه حال خود گوید ترایکسخن نشنیده با حال دگر پرداختی