شمارهٔ ۱۳۰۹
چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذریسوختم تا بمن سوخته خرمن گذری
دست افتاده نخواهی که بدامن رسدتنیست از شوخی اگر برزده دامن گذری
چون خیال تو کنم خون دل از دیده چکدکه بصد نشتر مژگان بدل من گذری
پای بوست چه بود آرزوی مردم چشمچشم داریم که بر دیده روشن گذری
تا نسوزی همه تن شمع صفت اهلی رااز سر او عجبست ارتو بکشتن گذری