گنج

شمارهٔ ۱۳۰۷

دی شامگه کز پیش من مرکب بتندی تاختیرفتی چو خورشید از نظر روز مرا شب ساختی
چون خون نریزد چشم من کز بعد عمری یکشبمساقی شدی می دادیم بازم ز چشم انداختی
ای در میان گلرخان قد تو در خوبی علمبشکست بازار بتان هرجا علم افراختی
ناگه نظر کردی بمن گفتم طبیب من شدیتا حال خود گفتم ترا با دیگران پرداختی
کارم چو ماه از مهر تو چون اندک اندک شد درسترخ تافتی باز از غمم چون ماه نو بگداختی
من خود چه ارزم پیش تو کز لاله رویان جهانشد صدهزاران خاک و تو قدر یکی نشناختی
اهللی تو در نرد وفا از نقش وصل آن پریاول زدی داوی عجب آخر ولی درباختی