گنج

شمارهٔ ۱۳۰۶

وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنیتلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی
هیچ نقصان نبود قدر ترا ایشه حسنگر نگاهی سوی درویش کهن ژنده کنی
من که باشم که بدل کینه من راه دهیبهر من خاطر خود چند پراکنده کنی
شمع من خنده زنان چهره برافروز دگرتا چراغ دل صد سوخته را زنده کنی
اهلی از تیغ تو چون سرکشد امید که تواز خداوندی خود رحم بر این بنده کنی