گنج

شمارهٔ ۱۳۰۵

از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنیمارا چو شمع میکشی و زنده میکنی
از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهرخوبان شهر را همه شرمنده میکنی
آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویشآزاد میکنی و دگر بنده میکنی
شوخی و نوجوان و شه حسن از آن سببننگ از من فقیر کهن ژنده میکنی
ای آفتاب اگر تو بخاک افکنی نظرهر ذره خاکرا مه تابنده میکنی
ای باد دم مزن ز گل من که شمع رااز شرم آن جمال سر افکنده میکنی
در بزم عیش با همه در عین یارییجور و جفا باهلی درمانده میکنی