گنج

شمارهٔ ۱۲۹۵

خواهم شبی گوش رضا بر حال زار من نهیوانگه که خواب آید ترا سر در کنار من نهی
کی مرهم داغم شوی ای آرزوی جان منصد داغ اگر دستت دهد بر جان زار من نهی
گشتم غبار راه تو تا بگذری گاهی به منلبکن بپوشی چشم اگر پا بر غبار من نهی
من چون بغم خو کرده ام ایسرو خواهم خار غمبرداری از راه کسان بر رهگذار من نهی
زنهار در روز اجل تابوت من اهلی بسوزترسم بدوش دیگری ناگاه بار من نهی