گنج

شمارهٔ ۱۲۹۶

با دل چه چاره سازم کز آرزوی روییصد پاره گشت و دارد هر پاره آرزویی
هر سو بمهربانی در کار من طبیبیمن خود هلاک مردن از داغ تندخویی
مردیم از خموشی بگذار تا برآریماز گریه هایهایی وز ناله هایهویی
رسوای شهر و کویم آخر چنین برآیداورا که یار باشد همچون تو جنگجویی
اهلی که عار کردی از تخت پادشاهیآخر ببین که قانع گشته بخاک کویی