گنج

شمارهٔ ۱۲۹۲

رفتی و کنار از من دیوانه گرفتیکردی سفر از چشم و بدل خانه گرفتی
چون مهر نمودی و من از خویش بریدمبد مهر شدی خوی به بیگانه گرفتی
فریاد از این قصه که درد دل ما راهرچند شنیدی همه افسانه گرفتی
من مست خراباتم از آنشب که تو ایشوخمستان و غزلخوان ره میخانه گرفتی
تا بر رخت از باده عرق دانه فشاندبس مرغ دلی را که بدین دانه گرفتی
زین شیوه خرابم که چو ساغر بتو دادمدستم بگرفتی و چه یارانه گرفتی
اهلی چو برون رفت ز کف گنج مرادتجا بهر چه در عالم ویرانه گرفتی