شمارهٔ ۱۲۹۱
دی بسکه چو گل در نظر افروخته بودیدوشم همه شب در جگر سوخته بودی
میآمدی از مکتب و می کشتیم از نازگویا همه عاشق کشی آموخته بودی
در چشم من از خون جگر سوسنی آمدآن لعل قبایی که بنو دوخته بودی
میسوزم ازین غم که زیان شد همه بر منتیری که پی صید خود اندوخته بودی
اهلی بتو گفتم که نگهدار ز خوبانآب رخت آنروز که نفروخته بودی