شمارهٔ ۱۲۸۵
نیست از همت خود با دو جهانم کاریهمتی دارم اگر هیچ ندارم باری
قیمت عمر ندانست و نداند هرگزهرکرا نیست بیوسف صفتی بازاری
نیست غم گر دلم از شوق تو بسیار نماندپیش رندان تو هم جان نبود بسیاری
مشکل عشق تو از مدرسه نگشود مرامگرم از در میخانه گشاید کاری
تو که در میکده با پیر مغانی اهلیکعبه بگذار چه حاصل ز در و دیواری