شمارهٔ ۱۲۸۶
چو بپای خم نهم سر نبری گمان مستیکه بسجده وی افتم ز کمال می پرستی
بشکست خودپرستان سگ پیر میفروشمکه سفال دردی او شکند سفال هستی
ز گدایی دردل سر پادشاهیم نیستکه بلند همتان را نبود هوای پستی
چو سبو پر است ساقی بقدح شراب اولینخورد فراخ روزی غم روز تنگدستی
ز تو خوشدلیم اهلی بهمین که دامن از میهمه کس بآب شوید تو بگریه های مستی