گنج

شمارهٔ ۱۲۸۴

عالمی را تو به شوخی دل و جان سوخته‌ایای پسر این همه شوخی ز که آموخته‌ای
با دل زار مرا باز بسوزی بچه رنگکه چو گل چهره به صد رنگ بر افروخته‌ای
چشم من چون نگرد بی‌تو جمال دگرانکه از آن سوزن مژگان نظرم دوخته‌ای
همه آفاق خریدار تو زانند که تویوسف خود به زر ناسره بفروخته‌ای
عاشق سوخته پروانه شد ای بلبل مستتو چو سوسن به زبان عاشق دل‌سوخته‌ای
اهلی از دانه اشکی چه غم از دل برودبا چنین خرمن غم‌ها که تو اندوخته‌ای