گنج

شمارهٔ ۱۲۸۳

در وقت گل چو غنچه چرا دل فسرده‌ایجامی بکش بشادی گل ورنه مرده‌ای
ساقی شراب تلخ ترا خوشگوار نیستعیب نمی‌کنم که چو من خون نخورده‌ای
سر می‌زند اشعه نورت چو آفتاباز چشم‌های پرده چه در زیر پرده‌ای
گیرم که مدعی همه عالم ز رشک سوختغم نیست چون تو در دل ما خانه کرده‌ای
خرمن چو گل به باده ای سرو پیش یاردر خاکدان دهر چرا پا فشرده‌ای
اهلی چه عاشقی که نمیری ز درد عشقناموس اهل عشق تو بی‌درد برده‌ای