گنج

شمارهٔ ۱۲۷۸

آدم و گندم، من و خال لب جانانه‌ایمن نه آن مرغم که در دام آردم هر دانه‌ای
درنگیرد صحبت من با دم ارباب عقلهم مگر در جوشم آرد آتش دیوانه‌ای
سوختم از صلح و جنگت همچو آتش تا به کیگه برافروزی چراغی گه بسوزی خانه‌ای
باده می باید که صافی باشد و ساقی لطیفبزم شاهی گر نباشد گوشهٔ ویرانه‌ای
پیش از آن اهلی که خواب واپسین گیرد تراحالیا از عشق او فرصت شمار افسانه‌ای