گنج

شمارهٔ ۱۲۷۹

عالم چو آفتاب پر از نور کرده‌ایما را چو سایه از بر خود دور کرده‌ای
ای مست نرگس تو جهانی ز جام عیشما را به زهر چشم چه مخمور کرده‌ای
یک ذره نیست در دلت ای آفتاب مهرخود را به مهر بهر چه مشهور کرده‌ای
آخر سگ توایم چرا ز آستان وصلما را به سنگ تفرقه مهجور کرده‌ای
بازآ که دست هجر ز بنیاد می‌کندجان خراب را که تو معمور کرده‌ای
مردم ز رشک آینه از وی چه دیده‌ایکآن را همیشه مونس و منظور کرده‌ای
اهلی به خواجگی ز ره بندگی رسیدآزاد خویش را به چه دستور کرده‌ای؟