شمارهٔ ۱۲۷۱
از خواب جامه چاک و پریشان برآمدهصبح قیامتش ز گریبان برآمده
ای مردم دو دیده به کشتی چشم منبنشین که از فراق تو طوفان برآمده
دور از گل رخ تو چو مجنون گریستمچندانکه گل ز خار مغیلان برآمده
هرگه که آهی از غم داغت کشیده امدودی ز خرمن مه تابان برآمده
تا خط دمید گرد رخ روحپرورتچون من هزار سوخته از جان برآمده
جان خوش بود بپای تو دادن بهر طرفهرجا که بیتو مانده پریشان برآمده
اهلی چو کوهکن چه کنی ناله از هلاککاین کار سخت برتو خوش آسان برآمده