شمارهٔ ۱۲۷۲
ای ز ملاحت آتشی بر جگر ملک زدهخون شده از ملاحتت صد جگر نمکزده
مردمک دو چشم من نیست قدمگه سگتوای که کعبتین من جای دو شش دو یک زده
از عدم آمدست جان در طلب دهان تولب بگشا که بهر تو اینهمه راه تک زده
تا تو ملول از منی بر سر حرف هستی امهر سر مو که بنگری تیغ برای حک زده
نقد دلم شناختی زان نگهم نمیکنیکی زر قلب من کسی به ز تو بر محک زده
جور فلک بسوخت دل آه که کارگر نشدتیر بلا که آه من اینهمه بر فلک زده
اهلی از آنپری سبق کس نبرد به نیکوییزهره چه زهره اش بود گرچه ره ملک زده