گنج

شمارهٔ ۱۲۷۰

پیش تو هر که هست چو صورت خموش بهعیسی نفس تویی دگران چشم و گوش به
خواهد سبوی جسم چو سنگ اجل شکستپس این سبو سفال سگ میفروش به
گر می چنان خوری که نگویند زهر بادگر زهر میخوری بحقیقت ز نوش به
طوفان آب دیده جهان میکند خرابگر دیک دل ز گریه نیارم بجوش به
اهلی ز وصف لاله رخان لب چه بسته ییبلبل بهر صفت که بود در خروش به