گنج

شمارهٔ ۱۲۶۶

بیمارم و لب تشنه و از قافله ماندهآبی که بود در جگرم ز آبله مانده
بگشا سر آن زلف چو زنجیر و نگه کنجان داده صد آشفته و در سلسله مانده
تن غرقه بخون دل و محبوب نه راضیما خسته و پا در گل و او در گله مانده
رفتند رقیبان همه در کعبه مقصودعاجز صفتانند درین مرحله مانده
جان رخت ببست از تن پر درد و هنوزشدر گوش و دل از ناله من غلغله مانده
فریادرس ایعقل گرانمایه که اهلیدر چنگ حریفان تنگ حوصله مانده