گنج

شمارهٔ ۱۲۶۷

مرغ غافل چه دل آسوده بنظاره شدهکه بهر غنچه ازین باغ دلی پاره شده
صحبت خلق جهان مایه آزار دل استای خوش آندل که بکوی عدم آواره شده
از ستمهای تو ایماه که نالد بفلککه فلک همچو تو بد مهر و ستمکاره شده
عاشقان تو بشبگیر در آن قافله اندکه چراغ رهشان ثابت و سیاره شده
آه ازین سنگدلی وه که اثر در تو نکردآب چشمم که رهش در جگر خاره شده
جان همه لطف تو اهلی سگ توچاره او کن از الطاف که بیچاره شده