گنج

شمارهٔ ۱۲۵۸

جدایی از درت جانا بزهر آلوده تیرم بهکه چون دور از تو خواهم ماند باری گر بمیرم به
روا باشد که چون یادت دهند از حال من گوییگذاریدش که گر هرگر نیاید ضمیرم به
شدم دیوانه از شوقت جهان خواهم زدن برهمبزنجیرای پری رخسار اگر سازی اسیرم به
ز خوبان دیدم ناگه برآید سر بشیداییاگر در کنج محنت سر ز زانو برنگیرم به
ببرم من منه اهلی عبیر وعود بر آتشچو دل می‌سوزد از بویش ز صد عود و عبیرم به