گنج

شمارهٔ ۱۲۵۷

ساقیا، باده بدین مست دل افتاده مدهمستم از خون دل خود دگرم باده مده
منعم ای پیر ره از هر چه کنی میشنومتوبه از دست نگارین و رخ ساده مده
تو گرفتار خودی پند تو بنداست ایشیخبرو و زحمت رندان دل آزاده مده
جنت و می طلبد زاهد و ساقی گویدکه ز کف جنت نقد و می آماده مده
آب حیوان مطلب همچو سکندر زنهارعمر بر باد پی روزی ننهاده مده
برو ای صورت چین و زخدا شرم بدارحسن خود جلوه بر آن حسن خداداده مده
اهلی از سنگ ملامت اگر هست حذردل دیوانه بخوبان پریزاده مده