شمارهٔ ۱۲۵۵
کی دل بیدردی از داغ گزندی سوختههرکجا دیدیم عشقت دردمندی سوخته
وه چه شمعست این که پیش عاشقان پروانهوارصدهزار افتاده چندی مرده چندی سوخته
تا بود شمع ایمن از چشم بدان گرد سرشهر نفس پروانگان مشت سپندی سوخته
میشود دودی بلند و میدمد بویی عجبتا کجا آن شوخ جان مستمندی سوخته
آه ازین نازکپسندیهای دل کاین جان زارهردم از نازکدلی مشکلپسندی سوخته
پیش من فرهاد و مجنون مرم آزادهاندکم چو من دیوانهای در قید و بندی سوخته
گر زمین و آسمان دشمن شود اهلی چه باکآه من بسیار ازین پست و بلندی سوخته