گنج

شمارهٔ ۱۲۵۴

گهی که زلف بر آن روی مهوش افتادههزار سوخته را جان در آتش افتاده
بصد هزار جفا ای غزال مشکین بوخوشم که با من مسکین ترا خوش افتاده
به گوشه نظری شهسوار من بنگرسری که بهر تو در پای ابرش افتاده
نشان تیر تو خلق استخوان خود سازندولیک قرعه بنام بلاکش افتاده
جمال یار کند جلوه در دل پاکانخوشا دلی که چو آیینه بیغش افتاده
مرا چه چاره ز دیوانگی بود اهلیکه کار من بحریفی پریوش افتاده