شمارهٔ ۱۲۵۳
آتش آهم نهال وادی ایمن شدهباز این آتش نگه کن کز کجا روشن شده
من چنین مدهوش وصل و غافلم از بیخودیاشک حسرت آمده از دیده تا دامن شده
نیست جز آیینه چشم دل او را جلوه گاهزانکه در دل دیدمش هرگه ز چشم من شده
گر دهان بر آه بندم از شکاف سینه امآتشی بینم بلند از چاک پیراهن شده
اهلی شوریده چون خود را نگه دارد که دوشدر سماع افتاده با او دست در گردن شده