شمارهٔ ۱۲۴۸
تو به بزم عیش و نبود ره من در آن میانهبه چه حیله پیشت آیم چه سخن کنم بهانه
هوس فسانه یا رب شودت گهی که با منبتو گویم از غم خود سخنی در آن فسانه
همه شب بخواب بینم بطواف کعبه خود راچو شبی رسد بکویت سر من بر آستانه
بخدا که بیتو جایی نبود قرار و خوابممگر آنکه مست افتم بدر شرابخانه
دو لب تو را چو اهلی نگزد زرشک میردکه مدام عیش دارد لب جام از آن میانه