شمارهٔ ۱۲۴۶
چون شمع دل از داغ تو افروختنش بهعاشق که دل افسرده بود سوختنش به
گر رسم وره عقل ندانم مکنم عیبکاین دانش بیهوده نیاموختنش به
بی یوسف خود دیده چو یعقوب ببستمچشمی که نه بر دوست بود دوختنش به
هر چند عزیزست متاع خرد و صبردر پای تو افشاندن از اندوختنش به
اهلی بغلامی تو چون پیر شد آخرمفروش بدین عیب که نفروختنش به