گنج

شمارهٔ ۱۲۴۳

مدعی در جوش و ما بیهوش از آن نو گل شدهبلبلان خاموش و مرغ هرزه گو بلبل شده
آفتاب من که سوزد برق حسنش خشک و ترسبزه تر بین که گرد عارضش سنبل شده
در کمین صید دل از زلف و خال و چشم مستفتنه ها دارد سرفتنه آن کاکل شده
دیگرانرا جزوییی گر سوخت برق حسن اوخرمن صاحبدلان بر باد جزو و کل شده
همنشین آسان نشد اهلی بدان سر و سهیباغبان خون خورده عمری تا قرین گل شده