گنج

شمارهٔ ۱۲۳۶

دل بکف میداشتم عمری نگاه از دست توساعدت خواهی نخواهی برد آه از دست تو
پنجه کردم با تو بیرحم و زیان کردم از آنگاه مینالم ز دست خویش و گاه از دست تو
سوختم از آه مردم مگذر ایسلطان حسنزانکه می بینم سراسر دادخواه از دست تو
تا کی ای یوسف صفت چاه ذقن بنماییمعاقبت خواهم فکندن دل بچاه از دست تو
در غم دل بسکه چون اهلی سیه سازم ورقنامه اعمال خود بینم سیاه از دست تو