گنج

شمارهٔ ۱۲۳۳

قدر ارباب وفا نیست بخاک در توبیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو
گر ز ما جان طلبی از تو نداریم دریغجان و سر هر دو فشانیم بخاک در تو
درد می گرچه بزهر غم ما تریاک استبایدش چاشنیی از لب چون شکر تو
میگذارم همه تن شمع صفت پیش تو لیکروح می پروردم صحبت جان پرور تو
ای میت شیره جان نقل شرابت چکنمکه کباب جگر من نبود در خور تو
خسروا، گر ندهی جرعه جامی به فقیرچه سفال می رندان و چه جام زر تو
آفتابی تو و یک ذره ز اهلی تا هستنیست ممکن که بپوشد نظر از منظر تو