شمارهٔ ۱۲۳۲
مشتی مگسانیم سپند شکر توما را بچه رانند رقیبان ز بر تو
از دیده بدل رفتی و نزدیک هلاکمبازآ که بسی دور کشید این سفر تو
بفرست بمن بوی خود ای یوسف مصریکز رشگ عزیزان ندهندم خبر تو
ایکعبه جان روی من از قبله بگرددگر قبله حاجت بودم غیر در تو
هرچند که من پیرم و تو نخل جوانیپیش آی که دستی بزنم در کمر تو
خورشید رخا، هستی خود باز ندیدمتا ذره صفت دور شدم از نظر تو
اهلی چو نماند از غم او در جگرت آبحیران لب خشکم و این چشم تر تو