گنج

شمارهٔ ۱۲۲۶

تو آب خضری و ما تشنه عاشقان از توبیا بیا که صبوری نمی توان از تو
بخشم رفتی و گفتی قیامتم بینیچه زود رنجی و دیر آشنا فغان از تو
مرنج اگر من دلتنگ سینه بشکافمکه حال دل نتوان داشتن نهان از تو
قیامت ارچه بآخر زمان شود پیداقیامتی است درین شهر هر زمان از تو
تو کی بخنده گشایی دهن یقین است اینیقین که می کشیش نیست اینگمان از تو
ز غیرتم همه آتش که همچو شمع چراگرفته اند مرا خلق بر زبان از تو
مرا بتیغ فلم ساز استخوان و ببینکه چون گداخت مرا مغز استخوان از تو
به مجلسی که تو با گلرخان قدح نوشیهزار نرگس مستت خونفشان از تو
بتر ز قصه مجنون حکایت لیلی استکه شد فسانه بصد گونه داستان از تو