گنج

شمارهٔ ۱۲۲۵

به وفای او که گرم کشد نکنم فغان ز جفای اوز هلاک من چه زیان فتد من و صد چو من به فدای او
غم گلرخی که مرا بود همه عمر از آن نشود کهنکه هزار اگر گل نو بود نرسد یکی به صفای او
به بهانه‌ای که دلم تپد سخنی کنم به طبیب خودنه غلط که گر نگهی کند بتپد دلم به هوای او
چه بود اگر سگ کوی او سوی چشم من گذری کندکه بشوید آب دو دیده‌ام ز غبار ره کف پای او
چه شکایت از دگران کنم چو بلای من دل اهلی استبه خدا که من ستم بتان همه می‌کشم ز برای او