شمارهٔ ۱۲۲۲
هرگز دلم ملول نگشت از جفای اوتا زنده ام خوشم چو بمیرم فدای او
آن گل نهاده در ره من صد هزار خارمن خار راه رفته بمژگان برای او
از عمر بیوفای خودم در عجب که چونکرد اینوفا که کشته شدم در وفای او
ما را طواف کعبه چه حاجت که میکدهصد کعبه در طواف در آرد صفای او
عالم خراب گنج زر و رند می پرستدر عالمی که گنج زرست اژدهای او
دانی که مرغ دل همه در اضطراب چیستدر اضطراب آنکه بمیرد بپای او
اهلی در آشنایی و یاری ز جور اوستبیگانه یی که کس نشود آشنای او