شمارهٔ ۱۲۲۱
ای دلم چون پسته از شور نمک بریان توسوخت مغز استخوانم پسته خندان تو
من کجا پیدا شوم جاییکه همچون ذره اندصد هزاران آفتاب از مهر سرگردان تو
عقل و هوش و دین و دل صرف تو کردم ایپسرگر ترا با جان من کارست آنهم زان تو
میکنم یاد دهانت و آتش لب تشنگیکی شود تسکین بیاد چشمه حیوان تو
گر شود از خاک ما هر ذره چشم روشنیسیر نتوان گشتن از نظاره جولان تو
بلبل عرشیست اهلی ایگل از وی رو متابچند روزی کاندرین گلشن بود مهمان تو