شمارهٔ ۱۲۲۰
بسوخت جان مرا اشتیاق خدمت توچه کرده ام که جدا مانده ام ز صحبت تو
فراق روی تو کرده است حالم آشفتهمپرس حال که دیوانه ام ز فرقت تو
تو خود دلیل شو ایکوکب سعادت بخشمگر که باز برم ره بنور طلعت تو
غم غریبی و اندوه روزگار بلاستولیک میگذرانم زیمن همت تو
چو غنچه ام گرهی درد دلست و میخواهمکه کار من بگشاید نسیم رحمت تو
بجز نسیم که پیشت گهی گذر داردکه عرض حاجت ما میکند بحضرت تو
متاب بهر خدا از نیاز اهلی رویکه نیستش غرضی جز دعای دولت تو