گنج

شمارهٔ ۱۲۱۹

گرچه به تیغ جفا سینه فکارم از اوتا نرود سر ز دست دست ندارم از او
هرکه نشد غرق خون ره نبرد کز غمشمن بچه باران ترم زیر چه بارم از او
در غم آن نوجوان پیر شدم از وفاناوک چشم اینزمان چشم ندارم از او
نرگس مستش که شد ساقی بزم همهعالمی از وی خوشان من بخمارم از او
مانع وصل حبیب بیخودی اهلی استیار بمن در میان من بکنارم از او