گنج

شمارهٔ ۱۲۱۸

همچو رخسار تو در عالم گلی بیخار کوهمچو قدت سرونازی نازنین رفتار کو
ای چو گل در پرده ما را قوت صبر از کجاور گشایی پرده از رخ طاقت دیدار کو
زاهدان بیخبر منصور را بردار عشقسنگباران میکنند اما کسی بردار کو
در شب تاریک خورشیدست شمع روی توبهر بیداران ولیکن دیده بیدار کو
من که از سودای زلفت کافری دیوانه امعارم از زنجیر آید حلقه زناز کو
سرو من گر نسبت قدت به نیشکر کنندنیشکر را در زبان شیرینی گفتار کو
اهلی از بیداد خوبان چند میگویی سخنسودت ای بسیار گو زین گفتن بسیار کو